الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

جشن تولد 2 سالگی

به لطف خدا ؛ روزای سخت گذشتن و اون روزی رو که از چندین ماه قبل منتظرش بودم از راه رسید.من همه سعیم رو کردم که یک جشن خوب برای الینا ترتیب بدم؛ ولی دقیقا چند روز قبل از جشن تولد؛ چند تا مهمون از شهرستان داشتم و دایی عزیزتر از جانم هم شب قبل از تولد از آمریکا اومد و حساااااااابی مشغول مهمون بازی شدیم ویه کم خسته بودم و باز هم مثل سال قبل؛ یه سری از تدارکات فراموش شدن!!!!!!!!مثلا یک نمونه اش شمع های رنگین کمانی بود که با عشق واسه میز شام خریده بودم و فراموش شدن! و یکی دوتا از خوراکی ها! ......ولی خدا رو شاکرم به خاطر همه مهربونی هاش...به خاطر خوب شدن پای الینا و هزاران لطف دیگرش....اصلا هزار تا بوس برای خدا جونم کارت دعوت تزئینات من...
4 ارديبهشت 1393

نوروز 93

امسال، دومین سالی بود که در کنار پرنسس کوچولومون، نوروز رو جشن میگرفتیم.البته نوروزمون به دلیل شکستگی پای الینا یه کمی دلگیر بود ولی با همه سختی هاش کنار اومدیم و گذشت و خدا رو شکر به خیر ختم شد و روز 16 فروردین گچ پای الینا باز شد و همه اون روزای سخت رفتن ....امیدوارم هیچ کوچولویی بیمار نشه... باز هم روایت تصویری:   سفره هفت سین   8 فروردین......تکرار بهترین روز خدا برای من......و دو ساله شدن الینا....   و سیزده به در.....که فقط میتونستم روی تاب بشینم   و یا از سرسره پایین بیام و شیطنت هایی که حتی با پای گچ گرفته ادامه داشت! و بلاخره روز 16 فروردین...روز رهایی از گچ ...
21 فروردين 1393

23 ماهگی من...

این ماه، آخرین ماهگرد از سال دوم بود که آخراش یه کم بد گذشت! روز 21 اسفند ساعت 8 شب بود که با شنیدن صدای جیغ الینا، از آشپزخونه پریدم توی هال و دیدم که الینا به پشت افتاده روی زمین و از درد کبود شده........وای چه صحنه بدی بود.....حدود 1.5 ساعت مدادم گریه میکرد و آروم و قرار نداشت...همه جای بدنش رو چک کردم و مطمئن بودم که شکستگی نداره...با این حال بردیمش بیمارستان و در کمال ناباوری آقای دکتر گفتن که کف پای الینا شکسته و بگذریم که بر ما چه گذشت و چه میگذرد...فقط امیدوارم هر چه زودتر این روزهای سخت بگذرن و عروسک شیرین زبونم بتونه مثل قبل راه بره و بدوه و شیطونی کنه...از یکی دوماه قبل، حسابی در تدارک کارای تولد الی بودم و تقریبا همه کاراش انجام ...
28 اسفند 1392

21 و 22 ماهگی من...

بعد از یک ماه و اندی وقت شد که بیام و یک دستی به وبلاگ دخترک شیطون بلا بزنم....دختر نگو عسل بگو! اصلا اجازه نمیده که پشت میز کامپیوتر بشینم و الان هم از آقای پدر خواهش کردم که فقط چند دقیقه سرگرمش کنه تا من چند خطی بنویسم!!!!! اتفاقات زیادی توی این مدت رخ داد و مهمترینشون سرما خوردگی خانوادگی بود و الحق و والانصاف خیلی ویروس سمجی بود و دلش نمیومد از خونمون بیرون بره و حدود یک هفته هممون رو زمین گیر کرده بود.یک مامان مریض و خسته باید به دخمل مریض و بی حال دارو میداد.وای سخت ترین کار دنیا بود تقریبا"! به هر جهت گذشت...بره دیگه برنگرده! الینا این روزها حسابی شیرین زبون شده تقریبا عین طوطی هر چیزی رو تکرار میکنه.هنوز هم بد غذاست و غذای مور...
17 بهمن 1392

دومین یلدا...

امسال دومین سالی بود که به لطف خدای مهربون، در کنار الینا به استقبال اولین روز فصل زمستون رفتیم و صد البته با گرمای وجودش و شیرین کاریهاش، حسابی گرم شدیم   الینا و ماهی شب یلدا   میز شب یلدا.....از یک مامان کارمند و خسته، توقع میز بهتر نداشته باشین!     این هم خانم الینا، که اجازه ندادن عکس بهتری ازشون ثبت بشه! الینا و دوستانش: شادان و سگ ناقلا که بعد از مراسم شب یلدا میخوان برن لالا کنن!     خوشی هاتون به بلندای شب یلدا     ...
2 دی 1392

20 ماهگی من...

زمان به سرعت در گذر است و نهال کوچک من در حال قد کشیدن...هر چه از شیرین شدنش بگویم کم است فقط میگویم دوستت دارم با تمام وجود   20 ماهگیت مبارک باشه عروسک خنده روی من   گوشه ای از شیرین کاریها   اینجوری چشمک میزنی   علاقه زیادی به کتاب می می نی داری....کتاب می می نی و یک عالمه شیرینی..که البته مورد بی مهری واقع شده و وای وای وای.......   توضیح در مورد دندون درد می می نی! ...
15 آذر 1392

سومین سفر نامه من...

سومین سفرمون روز 15/8/92 به همراه دایی حسین به اصفهان بود...یه زمانی مردم تهران برای نفس کشیدن میومدن اصفهان و یک مقدار اکسیژن توی ریه هاشون ذخیره میکردن و برمیگشتن به تهران...حالا کار به جایی رسیده بود که ما تصمیم داشتیم برگردیم به تهران!انگار اکسیژن هوای تهران بیشتر بود! خلاصه مسافرت بود و در کنار دایی حسین و بقیه ، خیلی خوش گذشت بهمون   اول اولش رفتیم به زیارت آقا جون....پدر بزرگ مامان مریم که سال 72 رفته بود پیش خدا....من هم که باید همه اهل قبور اون قطعه رو زیارت میکردم و کلی اموات رو خوشحال کردم!     روز بعدش رفتیم میدان امام  و بازم شیطونی های من و ..... وای وای وای      ...
28 آبان 1392

19 ماهگی من...

این ماه کلا در سرخوشی و خرسندی بسیاری سپری شد...اولش که ماناز اومدو بعدش هم دایی حسین و حسابی خونمون شلوغ بود و من هم از حالت دپرشن خارج شدم و خلاصه کلی خوش به حالم شده...جای همتون خالی تقریبا در اواسط 19 ماهگی با مقوله خودکار و مداد و کاغذ، حسابی آشنا شدم و بعدش یاد گرفتم که میشه با این اشیاء یه چیزایی روی کاغذ خلق کرد و بعد از آشنایی، دیگه دست بردار نیستم و در هر مکانی و هر زمانی نقاشی میکشم...در حالت نشسته ، خوابیده و حتی روی چمدانهای دایی حسین!!!           یه مواقعی پیش میاد که از طراحی خودم ناراضیم...و اینجوری از کاغذ بیچاره انتقام میگیرم!     به مناسبت 19 ماهگیم...
14 آبان 1392

ماناز از مکه برگشت...

بلاخره اون 35 روز سخت گذشت و روز سه شنبه مصادف با 30 مهر 1392 از راه رسید و هواپیمای مامان ساعت 5.30 صبح به زمین نشست...از دهها متر قبل از ورودیه ترمینال حجاج انقدر ترافیک بود که حد نداشت و مجبور بودم از ماشین پیاده بشم و به طرف ترمینال بدوم...انقدر خوشحال بودم که دوست داشتم حس و حالم رو به همه منتقل کنم...الینا هم به خاطر شرایط آلوده فرودگاه(معمولا همه حجاج سرما خورده هستند) پیش باباش توی خونه بود و من با برادرم رفتم فرودگاه... ترمینال حجاج غرق گل بود و همه خوشحااااااال...هر کدوم از حاجی ها که میومدن یهو صدای صلوات همه فضا رو پر میکرد...چند تا از هم سفرای مامانم رو دیدم و ازشون حال مامان رو پرسیدم و همه گفتن حالش خوبه و مشغول تحویل گرفتن چم...
4 آبان 1392

18 ماهگی من...

روزی که 18 ماهه شدم، رفتیم مطب دکتر امیدوار و چشمتون روز بد نبینه...تا چشمم افتاد به تخت سفید مطب، اخلاقم عوض شد و وای وای وای....خلاصه که موجبات حیرت همه اطرافیان رو فراهم کردم...این بار دکتر به سختی تونست واکسنMMR رو به دستم بزنه و گفت که واکسن فلج اطفال و ثلاث رو ماه بعد بهم میزنه.چونکه اگر همش توی یک روز تزریق بشه، ممکنه حالم خیلی بد بشه...3 روز بعد از تزریق واکسن، نشانه های سرخک در بدنم پدیدار شد و تب کردم و آبریزش شدید بینی داشتم و خلاصه تا 4 صبح نخوابیدم و این حالت 36 ساعت ادامه داشت و بعدش کم کم خوب شدم   یه چند روزی مامانم دنبال شکار لحظه ها بود تا اینکه به مناسبت 18 ماهگیم بتونه یه عکس خوب ازم بگیره، غافل از اینکه من د...
13 مهر 1392